میگن 9 سالش که بوده ازدواج کرده
همان شب عروسی اش سر جهیز پروپیمونش آقای داماد دعوا راه می اندازد که من سیاهه امضا بکن نیستم(سیاهه هم ی کاغذی بوده شامل لیست لوازمی که عروس خانم به خانه آقا داماد آورده)پدر از دختر مظلوم تر و دختر از پدر و پی عروسک بازی اش یحتمل
دست می گذارند روی دهان و ...
دختر 9ساله می رود خانه بخت و می شود کدبانو خانه مادر شوهر
پختنش اشکال دارد شستن نمی داند یخ حوض شکستن ندیده لای پر قو بزرگ شده
این که مادر شوهر چه کرده و خواهر شوهر چه ها و شوهر هم به قصه های فهیمه رحیمی می ماند
چند سال تبعات زندگی با یک شوهر نظامی و جنگ و کوچ و اضطراب و ...
فرزند اول به دنیا می آید یک دختر با قریب 5 کیلو وزن
من عکسش را دیده ام و بعدها شد هم بازی من بماند که زود قد کشید و خانم شد و ما کودک ماندیم
فرزند دوم پسر 6 کیلویی چند ماه از من بزرگتر است
فرزند سوم و چهارم دختر
من به دنیا آمدن آخری را دیگر کاملا یادم است
ما چندسالی را بچگی کردیم و نشنیدیم و ندیدیم
اما روزگار بالاخره گوش هایمان را باز کرد و چشم هایمان را از پس چشم گذاشتن های قایم باشک درآورد
دیدیم که پدر خانواده پدر نیست بچه ها پژمرده شده اند و ...
پسرک دارد به تباهی می رود درس را ول می کند کار ..هرروز یک کار..حالا این وسط همه مادر پدر می شوند از مادربزرگ و پدربزرگ گرفته تا خاله و دایی و عمه
من هم حتی کمی سنم بیشتر بود فضا داشتم که مادر بیچاره را رهنمود بدهم و پسرک را نصیحت کنم یا تنبیه
دختر اول دردانه بابا بود و بی هیچ دردسری درس خواند و پرستار شد و ازدواج کرد و بچه دار شد
پسرش معتاد شده و یک بار ازدواج کرده و جدا شده و چندبار به صندوقچه بی حاصل مادری زده است و حالا مادر در خانه را از دزد خانگی 4قفله می کند تا سرمایه دخترها را حفظ کند و آرزوی مرگ جگرپاره اش را می کند
پسرش هم بازی کودکی های من چند ماه از من کوچکتر است (یا بزرگتر بود؟؟؟الان مغزم کار نمی کند)
دختر دوم درس را رها کرد و یک شب خانه نبود و گفتند دزدیدنش و از کلانتری یافت شد و ...ازدواج کرد با هزار درد سر و ...
چه قدر آن شب ترسیدیم تا صبح بیدار بودیم 19 سالش بود همش (19 یا بیشتر یا کمتر؟؟؟؟)
دختر سوم برای خودش خیاطی می کند و مزون دارد و خوب است اوضاع(این خوب بودن با آن خوب بودن ما کلی توفیر دارد)
حالا دیگر 38 سال بیشتر ندارد
دست هایش می لرزد آرتروز دارد میگرن دارد
رنگ پوست صورتش کاملا سیاه شده اطبا می گویند از افسردگی است
دیروز آمده بود خانه امان
همیشه می خندد
امروز مامان گفت :"شوهرش داماد شده خیلی وقت است"
