تبليغاتX
دیروز..امروز..فردا

دیروز..امروز..فردا

امروز فردایی است که دیروز آرزویش را داشتیم

شده ام حکایت "هر سال دریغ از پارسال"

و امیدم به دستان مهربان تو و سفره گسترده توست

بی دریغ ارزانی می کنی به قطره اشکی به آمدنی به رفتنی به آن شنی که در راه تو می خواست برود به پایمان

ترا به تمام آنچه از تو می دانیم و نمی دانیم به آن لطف لایتناهیت و روح والایت به تمام آنچه که بانو "زیبایی " نامیدش قسمت می دهم آنچه کن که خود می دانی  

پ.ن:محرم صفر پر برکتی داشته باشید.التماس دعا 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

 

هوا بس ناجوانمردانه دو نفره است دریابیدش

مبادا فرصت از دست بشود و فراموش کنیم ما هم، همین دهه شصتی های سوخته ،تجربه سه روز و سه شب باران مداوم را داشته ایم

و این است پاییزی که می شود دوستش داشت می شود آمدنش را انتظار کشید و با عطرش مست شد و با رنگ هایش زندگی کرد می شود هوایش را بلعید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

......

حرف هایی هست برای "گفتن"،

که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای "نگفتن"،

حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند.

حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند.

و سرمایه ی ماورایی هرکسی

به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی تاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند.

و کلماتش هریک انفجاری را به بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های "بودن " آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی "مخاطب" خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند.

و اگر او را گم کردند،

روح را از درون به آتش می کشند

و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

......

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

    

     سفرت به خیر رفیق!!!

 

 

پ.ن:می شود از خالی شدن شهر بعد رفتن تو گفت و از عطرت که همه جا هست و بیلبوردهای بزرگ که لحظه لحظه با تو بودن را به نمایش گذاشته اند مثل همه رفتن ها می شود از بغض ها گفت از اشک ها  از سرریز شدن دل یک مادر و استیصالش میان اشک و لبخند میان شکستن و ماندن  می شود پرده از ناگفته های چند ماهه برداشت از دلتنگی های از این به بعد می شود ۱۲ سال زندگی را آورد برای سلاخی می شود ..... اینها برای ما می ماند و برای تو فقط همان تک جمله  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

 

ما بدهکاریم
 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
 و نگفتیم
 چونکه مرداد
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

                                                                                                   **حسین پناهی** 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

فقط لازم است قصد رفتن کنی تا باز همه چیز روبه راه بشه و باز کافیه قصد موندن کنی تا سراسر هیچ بشی

این قصه قدیمی منه

انگار جماعتی رو به هر ضرب و زوری که هس با هر حیله و ترفند بخوای با خودت همراه کنی و تا برسی اون بالا فقط نگاهت به جلو باشه و میانه راه که رسیدی مدام احساس کنی شونه هات خالی شدن اما اصرار داشته باشی همون نیرو صرف کنی و بالاخره از سر کنجکاوی که نگاهی به پشت سرت بندازی ببینی خودتی و خودتی و بیخودی دستات خسته کردی حالا کی کجا رهات کرده معلوم نیس

میشینی نفسی چاق می کنی تصمیمت میگیری "برمیگردم" میای که بری پایین و روی خط صاف همیشگی راه بری  رو که بر میگردونی باز.......

یادم آمد در ماه محبوبم هستم  ، همین مرداد خودش بارها روز را از نو کرده است لاکردار، لاجرم باز هم بیخیال و مرداد ماهتان مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

چند وقت بود - و است - که دلم سینما رفتن با یک دوست هم دل و هم زبان می خواست - و می خواهد - اما هم چون هر کار ساده دیگری که در زندگی من به عمل سخت بدل می گردد و انگار که طبق آرزوهایم خالی باشد هر عمل پیش پا افتاده ای را در لباس آرزو جا می زند این یکی هم آرزو شده بود و دست نیافتنی که به رسم دیرینه تحقق ارزوهایم که همچون خود آرزو شدن  منحصر به فرد است خیلی ناباورانه و دور از انتظار جامه عمل پوشید آن هم در دل یک شهر کوچک که وسعتش به یک خیابان و یک سینما و یک جدایی نادر از سمین است .10 دقیقه ای دیر رسیدیم و فیلم شروع شده بود و گمان کردم چه کار بد و یا به قول یکی از آن شهروندان "چه کار اخ و کثیفی" است که مقابل آن همه دیدگان و بعد از شروع فیلم آن هم چه فیلمی "جدایی نادر از سیمین" رد شویم و مستقر شویم.البته به مدد سریع العمل بودن آن رفیق در باب کجا نشستن و صد البته حرف شنوی تام من خیلی این ژانر رد شدن دیرهنگام دردسر ساز نشد.همین که نشستیم سریعا چهارگوشه ذهن را در اختیار فیلم گذاردم تا ببینم این همه سروصدای فیلم از کجاست و این بار فرهادی می خواهد با این دل که هنوز پی کار الی است چه کار کند و آواره کدام دریا و بیابانش کند ...
قژ قژ جریق جریق خش خش یکهو در یک زمان این اصوات از هرگوشه ای و ردیفی به گوش رسید
همه اهالی شهر که در آن عصر جمعه آن جا جمع شده بودند تا یک کار فرهنگی بگذارند تو پرونده روزمرگیشان هماهنگ و همزمان در یک لحظه قصد خوردن گرفته بودند و بعد از 10 -15 دقیقه یا کمتر اثری از این اصوات نبود از هیچ جا .از ان جایی که تقریبا ردیف جلوی همه ادم ها بودم ازتصور قیافه جدی ادم های پشت سر که نگاه به پرده دست بردند و اینگونه در یک خط دخل هرچه اطعمه و اشربه همراهی بود اوردند خنده ام گرفت و به ذهنم امد که نکند در این شهر و در این سینما این یک رسم باشد که مثلا در دقیقه 15 فیلم باید همسان با بقیه و در عرض یک زمان محدود مثلا 5 دقیقه ای بخوری و بنوشی بی ان که نگاهت از پرده سینما و فیلم در جریان برگرفته شود و کوچک ترین خللی در فیلم بینیت ایجاد شود و من و رفیقم از آن غافل باشیم و بیخودی در جلد آدم های فیلم بین و حساس فرورفته باشیم.
 کند و کاو این رسم محتمل دیگر داشت کم کم فیلم دیدن و از آن مهم تر فیلم بینی در کنار آن رفیق بینظیر و بی بدیل را خراب می کرد و بر هیچ کس پوشیده نیست که درد نداشتن خیلی قابل تحمل تر از درد از دست دادن است یعنی این که در آرزوی فیلم بینی با یک رفیق باشی خیلی بهتر از آن است که عمری بسوزی که رفتی و دیدی و نفهمیدی و حالیت نشد چی به چی است
نادر درگیر درست و نادرست شده بود و بین خودش و زنش و دخترش و وجدانش و آن زن و بچه از دست رفته و پدر رنجور و اصول و قواعدی که یک عمر به درستیشان ایمان داشته و می دانسته وقت نیاز از آنها تخطی نخواهد کرد و کارگشا خواهند بود چون پاندول ساعت در نوسان است که باز آن سینمای کوچک آن شهر کوچک جریان ساز شد
در سالن ورودی سینما باز شد و باز ماند تا آخر. مادری با دختر بچه دو ساله اش - به گمانم - در گذر بیرون و داخل و احتمالا در راه رفع حاجات مکرر فرزند فیلم را می دیدند باور کنید می دیدند . مردی که نمیدانم از کارکنان بود یا تماشاچیان ایستاده و در آستانه در فیلم را تماشا کرد تا اخر باور کنید تا اخر گرچه در آن گرمای جان فرسا موقعیتی به واقع اکازیون داشت و به شخصه حاضر بودم جایم را با او عوض کنم . این طوری بود که به نظرم امد سادگی شهرهای کوچک و مردمانش در تمام زوایای زندگی ساری و جاری است از چهاردیواری دلشان بگیر تا چهاردیواری خانه هایشان و حتی این گونه در سینمایشان و بازارها و مغازه هایشان .
این بار بخواهی یا نخواهی حواسم از این همه حواشی پرت شد و برگشت داخل سینما صدای مهیبی مثل اصابت جسمی به پرده سینما علت این توفیق اجباری بود و باعث شد چهارستون بدنم بلرزد و دست رفیق بینوا را محکم فشار دهم و او را بیندازم تو سراشیبی این که چه چیزی مرا تا آن حد ترسانید و بسان برق گرفته ها عصبی ام کرده است آن هم وسط دیدن یک فیلم درام خانوادگی و هرچه جز وحشت . به فکرم آمد این هم باید جز همان رسومات سینمایی این اهالی باشد که باقی مانده بساط تفریحشان را به طرف پرده پرتاب کنند و عجبا که هیچ کس اعتراضی نکرد و باز آن قیافه های جدی که در دقیقه 15 نگاه بر پرده هماهنگ و یکصدا خورده بودند و نوشیده بودند جلوی چشمانم آمد که در آن زمان و دقیقه 45 جدی و نگاه بر پرده هرچه به دستشان می آمد به طرف پرده شوت می کردند این عمل چندین بار تکرار شد و خاطر و گوش ما را مکدر و رفیق را احتمالا از فشارهای یکهویی که بر دست و زانویش فرود می امد کلافه که فهمیدم هیچ کس به طرف پرده سینما چیزی پرتاب نمیکند حتی در یک شهر ساده و کوچک که در سالن ورودی سینمایش هرگز بسته نمی شود و در آن اجباری به نشستن تماشاچی نیست و مردمش در سکوت پی اعمال خودشان هستند و کار به رفت و آمد کناریشان ندارند و از کوره در نمی روند و نانوشته با هم هماهنگند و ان صدا صدای خرابی بلندگوهای سینماست که هرازگاهی ناله ای دل خراش از سویدای جان سر می دهند .
فیلم هم که تمام شد ادم ها راحت و خرسند و با نقد های تک کلمه ای و بی پیرایه اشان - خوب بود ، نه خوب نبود نه آن قدر که سروصدا کرده بود - رفتند پی زندگی
حالا خودتان قضاوت کنید فیلمی در حد جدایی نادر از سیمین که به خودی خودش دو سه روزی درگیرت می کند و ذهنت را خاموش و کلنجار باقی می گذارد با این مختصات دیدن  تا کجای زندگی آدم می تواند رسوخ  کند و ماندگار شود
   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

تجربه اش کردیه اید یا نه نمیدانم
عاشق شده باشید و درد عشقی کشیده باشید که مپرس
چشمهایتان را روی هرچه بدی است ببندید و روی هرچه زیبایی - گیرم به قدر نخود و در حد ادراک و حس - باز کنید
معشوقتان در نهایت سرگرانی باشد و در غایت چوب لای چرخ گزاردن
هرروز به یک غمزه و هزار خنجر زهرآگین در کمین باشد  بهر یغمای دل و قصد جان
دوست و دشمن هم که گذر می کنند بر احوال زارتان ریشخندتان کنند که مگر معشوق قحطی است و تخم یار را ملخ خورده آیا که عمر در پای این دیوانه در انفرادی می گذرانی با اعمال شاقه؟؟؟
گوشت بدهکار نباشد و اصرار داشته باشی که عاشق کشی شیوه خوبان بوده و است و اصرار داشته باشی که عاشق بمانی و دوستش داشته باشی
این داستان عاشقی من و تابستان است
سال هاست عاشقش هستم و او معشوقی پربلا. اما دو سالی است که شمشیرش برنده تر شده است و تحویل نگرفتنش بیشتر نمی دانم واقعا مرا نمی خواهد و دلش با دیگری یا دیگران است یا عروس هزار ناز است و نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
اما ایا خبرش است که جان دارد به لب می رسد و اگر بیش از این در طریق عشوه قدم زند دور نیست که عروس نگشته بیوه گردد و عاشقی ناکام را رهسپار گور نماید و حجله نشینی سیاه پوش گردد
خو مگر نمی داند که دلربایی همه ان نیست که عاشق بکشند فرصت دارد از دست می رود خو .اخر گفته اند ناز کنید خوب است و لذتی که در ناز امدن هست در انتقام نیست اما این از سر به حد است دیگر و توانی باقی نمانده برای ناز کشی

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکس به امید وفا ترک دل و دین مکنادبه یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلگفت​وگوهاست در این راه که جان بگدازدپارسایی و سلامت هوسم بود ولیگفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفتمش زلف به خون که شکستی گفتا که چنان ز او شده​ام بی سر و سامان که مپرسکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرسزحمتی می​کشم از مردم نادان که مپرسدل و دین می​برد از دست بدان سان که مپرسهر کسی عربده​ای این که مبین آن که مپرسشیوه​ای می​کند آن نرگس فتان که مپرسگفت آن می​کشم اندر خم چوگان که مپرسحافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 

هميشه نمي شود آرزو ها را به چشم آرزو نگاه کرد هميشه نمي شود دست نيافتنيشان تصور کرد بايد يک روزي بالاخره بلند شد بايد يک قدم برداشت شايد قدم هاي بعدي برداشته شدند شايد او به طرف تو امد شايد قدم اول را که برداشتي چشم هايت باز شد و آن کاخ زمرد فروريخت کاخي که تا به سمتش نروي برايت دور است يک دور دوست داشتني مثل کيکي که پشت ويترين قنادي چشمک مي زند اما تا نخورديش فقط يک وسوسه است و اين وسوسه مي تواند تلخ باشد يا خيلي شيرين که دلت را بزند يا هرجوري غير از آن چيزي که براي طبع تو خوشايند باشد مثل آن موکايي که خوردنش را تو کتاب ها خوانده اي توي فيلم ها ديده اي و برايت يک حس غريب دارد و براي تو فقط يک کلمه هست هنوز
و شناسنامه آدم هاي خاص
براي بعضي از اين نشدني ها حتي اسم "آرزو " خيلي بزرگ است بس که پيش پا افتاده هستند و حتي مي شود گفت بي نهايت  سهل الوصول اما تنها يک اراده لازم است تا آنچه که بر پايمان زنجير مي زند و سر جايمان ميخکوبمان مي کند را از سر راه برداريم و برويم
اين جور موقع ها خود رفتن مهم است و آنچه به سويش مي رويم بالذات مهم نباشد شايد
پيدا کردن يک جاي دنج داشت ديگر خيلي سخت ميشد جايي که آدمي در شرايط من بتواند تنها برود آنجا و ساعتي را خلوت کند تنها رفتن گاه از سر نياز است و گاه از سر تنها بودن اما در هردو صورت اين که به اين تنهايي لبيک بگويي شجاعت مي خواهد خيلي از ما مدام داريم از اين تنهايي ها فرار مي کنيم و از آنها غول ميسازيم که خيلي بد است که تنهاييم يا تنهايي لازم داريم اما اگر بروي طرفش تمام مي شود اگر بپذيريش و هم صحبتش شوي محو مي شود و قبل از محو شدن حتي تو را غرق آن چنان لذتي مي کند که بار ديگر خودت به سويش ميشتابي و پي اش ميگردي
يک گوشه دنج يک خواننده بي نام ونشون - لااقل براي من - يک کاپوچينو که مزه سوسک کش ميده يک کيک ساده که اگه نخوام سخت گير باشم و از مزه تند روغن مايع اش بگم ميتونم ازش تعريف کنم نشستن تو وي اي پي شايد زودتر از اينها بايد دست ميداد و جز نفس تنبل و بهانه تراش خويشتن و صد البته محدوديت هاي مکاني و آمادگي هاي روحي رواني و تشنه شدن به ميزان کافي که بتواند وادارمان کند که چشم هايمان را ديگر ببنديم و برروي تمام سدها پا بگذاريم و خوردشان کنيم مانعي نبود!!!!
اين خلوت دنج يعني ساعتي را به خود اختصاص دادن يعني فارغ شدن از محيط و چشم به درون دوختن يعني به خودت بگويي "ديدي سخت نبود"،"اينم از اين"
قرارم با خودم اين است که تا زماني که باتري لپ تاب همراهي کند بنشينم بنويسم و باشم
به چيزي فکر نمي کنم آن قدر ذهنم را رها کرده ام که مطمئنم چيزهايي هم که مي بيند به ياد نخواهد آورد و ديدني در کار نيست و شنيدني
وقتي از جايم بلند شدم که بروم سرم آن قدر درد مي کرد که هر آن منتظر منفجر شدنش بودم اين يعني که قرار نيست هرکاري که ميکنيم نهايتش خوشي محض باشد اين بدان معناست که بايد آن طور باشي که سردردت را هم دوست داشته باشي
اين يعني به واقعيت رسيدن يعني تصور ذهني از يک درخواست باطني را عينيت بخشيدن يعني رفتن از سفيد يک دست رويا به سمت خاکستري واقعيت
وقتي داشتم برميگشتم و دور ميشدم حس غريبي داشتم نه به جهت آن خلوت کردن که مدت ها منتظرش بودم مدام درونم را ميجستم تا ببينم اتفاقي برايش رخ داده آيا ، ذهنم را حسم را تک تک اعضا و جوارحم را مي کاويدم تا ببينم در برابر اين حرکت چه طور شده اند يا چه طور مي شوند تنها مورد کلير و روشن همان سردرد بود و مورد ديگري نبود يا همگي در هاله ابهام بودند نميدانم
دوست داشتم  به يک نتيجه برسم اما نمي توانستم آنچه بود را در يک کلمه توصيف کنم نه زبانم به تعريف و تمجيدش مي چرخيد و نه مي توانستم بگويم "بد بود"،يک نوع "هيچ جور" بودن
و اينها همه براي اولين تجربه طبيعي است شايد ، مخصوصا اگر بخواهي با خودت و براي آينده ات و اين که آيا مي تواند به يک عادت بدل گردد يا نه  صادق باشي و همچنان از ذهنيت هايت پيروي نکني
و اين سير و سلوک صد البته براي هيت ها و انزجارهايمان حياتي تر است که آنجا هيچ خواستني نيست و تماما نخواستن است و عمدتا نه اراده خويشتن که اراده ديگري و يا دست تقدير ما را به سوي تغييرشان و از يک حس محض به حس تجربه شده رسيدن سوق مي دهد
در نهايت تصميم گرفتم خودم را رها کنم و دست از سر خويش بردارم و راحت بگذارم خودم را
سردردم تا پايان شب با من است اما يادم مي آيد که از کجاست مي خندم و براي تکرارش هرچند با چنين همراهي و با همين کيفيت حتي ، برنامه ريزي مي کنم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

دورتادور صندلی چید ه اند
صندلی تو آن وسط است
آنجا که فاصله ات با تمام صندلی ها یکی باشد
نه کمتر نه بیشتر
تما صندلی ها را می شناسی
اسمشان را می دانی
و دست کم دوخط از هرکدام از آن ورشان
و از هرکدام یک نقاب داری
نوبت توست
خودت را آماده می کنی
یک لبخند می نشانی گوشه لبت
کمی روی صندلیت جابجا میشوی
سرت را بالا می آوری
...
صندلی ها نیستند
چشمانت را می مالی
بله اشتباه می کردی همه همان جا هستند
همه صندلی ها
و منتظر
دوباره لبخند دوباره خواستن
باز انگار چشم هایت سیاهی می رود هیچ کس را نمیبینی
تو هستی و مرکز یک دایره خالی

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط نیاز  |