تبليغاتX
دیروز..امروز..فردا

دیروز..امروز..فردا

امروز فردایی است که دیروز آرزویش را داشتیم


میگن 9 سالش که بوده ازدواج کرده

همان شب عروسی اش سر جهیز پروپیمونش آقای داماد دعوا راه می اندازد که من سیاهه امضا بکن نیستم(سیاهه هم ی کاغذی بوده شامل لیست لوازمی که عروس خانم به خانه آقا داماد آورده)
پدر از دختر مظلوم تر و دختر از پدر و پی عروسک بازی اش یحتمل
دست می گذارند روی دهان و ...

دختر 9ساله می رود خانه بخت و می شود کدبانو خانه مادر شوهر

پختنش اشکال دارد شستن نمی داند یخ حوض شکستن ندیده لای پر قو بزرگ شده

این که مادر شوهر چه کرده و خواهر شوهر چه ها و شوهر هم به قصه های فهیمه رحیمی می ماند
چند سال تبعات زندگی با یک شوهر نظامی و جنگ و کوچ و اضطراب و ...
فرزند اول به دنیا می آید یک دختر با قریب 5 کیلو وزن
من عکسش را دیده ام و بعدها شد هم بازی من بماند که زود قد کشید و خانم شد و ما کودک ماندیم
فرزند دوم پسر 6 کیلویی چند ماه از من بزرگتر است
فرزند سوم و چهارم دختر
من به دنیا آمدن آخری را دیگر کاملا یادم است
ما چندسالی را بچگی کردیم و نشنیدیم و ندیدیم
اما روزگار بالاخره گوش هایمان را باز کرد و چشم هایمان را از پس چشم گذاشتن های قایم باشک درآورد
دیدیم که پدر خانواده پدر نیست بچه ها پژمرده شده اند و ...
پسرک دارد به تباهی می رود درس را ول می کند کار ..هرروز یک کار..حالا این وسط همه مادر پدر می شوند از مادربزرگ و پدربزرگ گرفته تا خاله و دایی و عمه
من هم حتی کمی سنم بیشتر بود فضا داشتم که مادر بیچاره را رهنمود بدهم و پسرک را نصیحت کنم یا تنبیه
دختر اول دردانه بابا بود و بی هیچ دردسری درس خواند و پرستار شد و ازدواج کرد و بچه دار شد
پسرش معتاد شده و یک بار ازدواج کرده و جدا شده و چندبار به صندوقچه بی حاصل مادری زده است و حالا مادر در خانه را از دزد خانگی 4قفله می کند تا سرمایه دخترها را حفظ کند و آرزوی مرگ جگرپاره اش را می کند

پسرش   هم بازی کودکی های من  چند ماه از من کوچکتر است (یا بزرگتر بود؟؟؟الان مغزم کار نمی کند)

دختر دوم درس را رها کرد و یک شب خانه نبود و گفتند دزدیدنش و از کلانتری یافت شد و ...ازدواج کرد با هزار درد سر و  ...

چه قدر آن شب ترسیدیم تا صبح بیدار بودیم 19 سالش بود همش (19 یا بیشتر یا کمتر؟؟؟؟)

دختر سوم برای خودش خیاطی می کند و مزون دارد و خوب است اوضاع(این خوب بودن با آن خوب بودن ما کلی توفیر دارد)

حالا دیگر 38 سال بیشتر ندارد
دست هایش می لرزد آرتروز دارد  میگرن دارد
رنگ پوست صورتش کاملا سیاه شده اطبا می گویند از افسردگی است
دیروز آمده بود خانه امان
همیشه می خندد
امروز مامان گفت :"شوهرش داماد شده خیلی وقت است"


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست


هر کجا هست خدایا به سلامت دارش


برچسب‌ها: شب جمعه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 


از 7:30 8 صبح تا پایان وقت اداری و از 10 شب لغایت شروع وقت اداری _شامل پیش درآمد لازم جهت آماده شدن و بیرون زدن - را زندگی می کنم.

در یک آن تصمیم گرفتم نروم کنکور و 30 هزار تومان ناقابل را خیرات اموات بدوارث و بی وارث نمایم به حکم روغن ریخته و نذر امامزاده و یا حتی متعالی تر قدمی در راه شکوفایی دانش این مرز و بوم.البت خیلی هم آنی نبود، وقتی تمام اتفاقاتی که سالی یکبار به وقوع می پیوندند امسال عصر جمعه 22 اردیبهشت را مفتخر حضور خود نمودند، نرفتن هم قطعی شد، بی هیچ تردیدی و دو راهی و سه راهی و فکر اضافه و بدین ترتیب برنامه رفتن از اینجا هم یک سال به تاخیر افتاد.

همان طور که آویزان خیابان ها در یک عصر نسبتا داغ اردیبهشتی بودم و کش آمدن زمان را همراهی می کردم با شانه ای که از سنگینی لپ تاپ روی زمین کشانده می شد و به پشتوانه یک وعده قوت صبحگاهی نان و پنیر ،  جلوی هنرستان شهید بهشتی ایستادم و برخلاف عادت صحنه دلخراش به زور  سوار کردن  یک نوجوان درب و داغان توسط ماموران پلیس به داخل آمبولانس و به سر زدن پدر و مادرش و ازدحام همشاگردیها و مردم  را تا تهش تماشا کردم و خوب که حالم بد شد در حالی که انگشت اشاره دست چپم را محکم گاز می گرفتم و می لرزیدم و شانه راستم روی آسفالت ها می خزید و بی انکه بفهمم قصه از چه قرار بود راهم را گرفتم و رفتم.

برای تایم بین دو نیمه زندگی کتاب و فیلم و سینما و کافی شاپ و دیدار دوستان و شاپینگ و کلاس های آموزشی متعدد را دارم اما برای هیچ کدام - به جز حضرت شاپینگ - وقت نمی شود و معلق بین زمین و آسمان می گذرد.

همین.نقطه سر خط.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 


ای مادرم به فدای مادرت

  دعای مادر بدرقه راهت

دنیا دنیا گل نرگس به پای مادرت

هزار هزار شاخه یاس پیشکشت





برچسب‌ها: شب جمعه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 


تاج از فرق فلك برداشتن

 جاودان آن تاج بر سر داشتن
  

در بهشت آرزو ره يافتن

 هر نفس شهدي به ساغر داشتن         

 

 روز در انواع نعمت ها و ناز 

 شب بتي چون ماه در بر داشتن

 

 صبح از بام جهان چون آفتاب

 روي گيتي را منور داشتن

 

 شامگه چون ماه رويا آفرين

 ناز بر افلاك و اختر داشتن

 

 چون صبا در مزرع سبز فلك

 بال در بال كبوتر داشتن

 

 حشمت و جاه سليمان يافتن

 شوكت و فر سكندر داشتن

 

 تا ابد در اوج قدرت زيستن

 ملك هستي را مسخر داشتن

 

 بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است

 لذّت يك لحظه مادر داشتن.


پ.ن:بوسه بر دستان تو بوسه بر دستان خداست به خودش می سپارمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 


می شود فقط یک جمله بگویم :"حالم خیلی بد است" و راهم را بگیرم و بروم بی هیچ توضیحی؟؟؟؟

دلم می خواهد چند صفحه بنویسم که هر جمله  با "حالم خیلی بد است" شروع شود و به همین ختم شود

احساس می کنم آسفالت داغ خیابان در یک روز داغ تابستان را خوب درک می کنم حالش را می فهمم و اصلا انگاری ی زمانی خودم هم آسفالت بوده ام و آدم ها می آمده اند و از رویم رد می شدند و می رفتند و خود ظهر که کمی قیرم وا می داده می چسبیدم به ته کفششان و چند قدم همراهیشان می کردم ، الان آن غاز آمدن را دارم حس می کنم مزه اش هنو پای دندانم است و دردش توی استخوان هایم می پیچد مثل صدایم که هروز در تنهایی گلویم موج برمی دارد و به خودم بر می گردد و تا همین الان به همین هم راضی بودم و سرورم را بلند فریاد میزدم تا دوباره و چندباره بشنومش و گاهی خنده ام می گیرد که به چه دل خوشنک های کوچکی راضی ام و دلشاد و سرم را بلند می کنم به طرفش که حیفت نمی آید همین اندک ها را هم نداشته باشم

حالا چرا این قدر کوفته ام له خورد و خمیر نابود خراب از کجا افتاده ام؟از کجا هلم داده اند ؟ کدام وزن از رویم رد شده است؟

حال ادمی را دارم که سر قبر خودش نشسته باشد


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

نگاهت جای آهوهاست ، می دانم

دستان پاکت مثل من تنهاست ، می دانم


برچسب‌ها: شب جمعه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

باز خوب است یکجا سیاهی این دل به کار آمد 

حالا بماند که از ماه من تا ماه گردون ....

به قدر یک تک رنگ ما را هم شریک غمت حساب کن



برچسب‌ها: شب جمعه
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط نیاز  | 


 غربتی به  عمق زرد_نارنجی غروب

او تنهای تنهاست


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط نیاز  | 

الان دقیقا حس ادم های جا مانده را دارم

می دانی که رهایم کنی رها شده ام


برچسب‌ها: شب جمعه
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط نیاز  |